تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد

می ترسم

می ترسم از اینکه بگویم چقدر دوستت دارم و از دستت بدهم .

خدا بنده اش را با آن چه بیش از همه دوست دارد امتحان می کند .

... می ترسم با تو امتحان شوم .


........................................................................................

شاگرد(بنده ی)خوبی نیستم.می ترسم سرافکنده از امتحاناتم بیرون بیایم.ترسوشدم.

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 9 اردیبهشت1391 و ساعت 7:8 |

دوست داشتم طبیب همه ی دردهایم خودت باشی...

یا طبیب من لا طبیب له...


+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 7 دی1390 و ساعت 16:42 |

ذره ای در گلویم گیر کرده است که هر چه سرفه می کنم بیشتر تیزی اش در گلویم فرو می رود.

به گمانم زندگی در گلویم گیر کرده است.

اگر بیرون بیندازمش خوب خوب می شوم.

بیخود نگهش داشته ام.


+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 26 شهریور1390 و ساعت 7:51 |

تنهایی ات را که بپذیری آسوده تر جفت می شوی.


+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 18 مرداد1390 و ساعت 8:58 |

پهن می کنم تمام خستگی ام را روی تشک جوانی ام .

و چشمهایم را می بندم تا شاید کمی آرام شوم.


+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 6 مرداد1390 و ساعت 17:43 |